میتونم صندلی کنار پنجره بنشینم؟ احتمالاًاین سؤال را از آدم بزرگها هم وقتی سوار اتوبوس، قطار یا هواپیما میشوند زیاد شنیدهایم! جوان آنلاین: میتونم صندلی کنار پنجره بنشینم؟ احتمالاًاین سؤال را از آدم بزرگها هم وقتی سوار اتوبوس، قطار یا هواپیما میشوند زیاد شنیدهایم! شاید در پس این خواهش کودکانه، یادآوری تجربههای شیرین از رویا پردازیهای بچهای باشد که در پس سالها جا گذاشتهایم. بچهها هیچ وقت نمیمیرند!
وارد سینما میشوم، جمعیت داخل بیشتر از آن است که بخواهم در ردیفهای دلخواهم مثل ردیف هشت جایی برای نشستن پیدا کنم! جایی که برای من حکم همان صندلی کنار پنجره را دارد! همینطور جلو میروم، تمام ردیفها پیش از من اشغال شدهاند غیر از ردیف اول!
در صندلی فرو میروم، بیشتر از هر زمان دیگر بزرگی پرده نقرهای چشمانم را پر میکند. فیلم شروع میشود و چیزی نمیگذرد که خود را در خانه معلمی با نام «ضحی» پیدا میکنم. بین دیوارهای یشمی خانهاش از جلوی عکس همسر و کودکانش که دیگر در این دنیا همراه او نیستند میگذرم و سر میز شام یک نفرهاش مینشینم. او با خانوادهاش آنجا نشسته، ولی من آنها را نمیبینم، فقط صدای صحبتش را با آنها میشنوم و همین که میخواهد قاشقش را بردارد، صدایی مهیب؛ آوار و دود و دستی که از زیر سنگ و بلوکهای شکسته تکان میخورد تا صاحبش نشان دهد، هنوز زنده است. این شام، آخرین شام ضحی نخواهد بود.
سفر ضحی از همینجا آغاز میشود، جایی که بسیاری از همسایگان او در لحظه اصابت بمب، سفرشان به پایان رسیده و کودکانی از آنها به جا ماندهاند که درکی از فاجعهای که بر سرشان آوار شده ندارند. آنها زنده ماندهاند تا با ضحی در یکی از سختترین شرایط زندگی در تاریخ بشریت کودکیشان را بسازند.
از «سلاف فواخرجی» حرف میزنم، بازیگر سوری که در فیلم سرزمین فرشتهها نقش ضحی را بازی کرده است. نگاهی به سابقه هنری او و آنچه نسبت به موضوع فلسطین و مقاومت از ذهن و قلبش میگذرد، بیندازیم خواهیم دید، یک بازیگر معروف عرب تا چه حد نگاهی به مظلومیت یک ملت دارد. سلاف، چند وقت پیش در یکی از مصاحبههای خود در مورد اتفاقات فلسطین گفته بود: «فلسطین حقیقتی است که دروغها را برملا میکند.» از همین یک جمله میتوان به نگاه او به ماجرای حق و باطل پی برد.
او در فیلم سرزمین فرشتگان آنچنان در نقشش فرو رفته بود که مخاطب را سکانس به سکانس همراه خود میکشاند. سکانسهایی که هر کدام، تصویری روشن از حقیقت ظلم در دنیای امروزه را نشان میدهد.
بیشک سلاف به عنوان یک بازیگر زن، مرزهای نژادی و زبانی را میشکند و به همراه «نور» دختر بچه یکی از همسایگانش که از مرگ جان سالم به در برده، برای نجات جان پنج کودک دیگر به جنگ تاریکی ساخته شده از سوی اشغالگران میرود که همان زنده ماندن است.
آنها تلاش میکنند، زنده بمانند، ولی نه به هر قیمتی. حتی چشمشان را به روی ماهیهای داخل حوض بستند و حق حیات را از آنها نگرفتند. آنها زندگی میبخشند آن هم وقتی از همه چیز به معنای حقیقی محروم شدهاند. نه فقط به انسانها که حتی به گربههای خیابانی که دیگر امانی از اراده نسل کشی اشغالگران برایشان وجود ندارد.
رسالت سرزمین فرشتگان به همین جا ختم نمیشود. «خواجه پاشا» کارگردان این اثر با تصویری شاعرانه، غار حرا و نزول قرآن را برای مخاطب بازآفرینی میکند. معجزهای برای نجات تمامی انسانها. شاید بیش از هر چیز دیگر این صحنه یادآوری یکی از مصاحبههای این کارگردان باشد که گفته بود: برای من یک نفر و جان یک نفر خیلی مهم است....
سکانسها و پلانها از پی هم میآیند و میروند، من با کودکان میخندم، اشک میریزم، قایم باشک بازی میکنم و خدا خدا میکنم ضحی از دست شیطنتهای کودکانهشان خیلی بُراق نشود. تا اینکه دوباره به میز شام میرسم، میدانم این شام، شام آخر ضحی و بچههاست. آرام آرزو میکنمای کاش نور شمع روی میز خاموش نشود،ای کاش صبحی نیاید...
فیلم به پایان میرسد. احساس میکنم تشویق تماشاگران و اصحاب رسانه با دیگر روزها تفاوت دارد. میخواهم بلند شوم که دوستی میگوید فکر نمیکردم یک فیلم با زبان عربی بتواند دو ساعت مرا روی صندلی سینما نگه دارد. من تازه به یاد آوردم که فیلم به زبان فارسی نبود. انگار سرزمین فرشتگان را من با زبان خودم میشنیدم، با زبان سادهای که از کودکی یادم مانده است. بله به قول بابک خواجه پاشا بچهها هیچ وقت نمیمیرند!